|
رفقا لطف کنید از این به بعد به محل نوشته های جدید من بیاید و اونجا نوشته هام رو بخونید
چند تا از دوستای دانشگاه و بیرون از دانشگاه اومدن بلاگم رو دیدن و بهم چند روزیه هی اصرار میکنن که محمد این محیط بلاگفا اولا از نظر امنیتی در سطح خیلی پایینی هست و دوما هم این ارشیو تو حیف هست که خدای نکرده از بین بره و بهم پیشنهاد دادن که همین بلاگت رو در ادامه توی یه سایت بنویسم.خودمم نظرم تقریبا مثبت هست.احتمالا توی آپلودهای بعدی براتون آدرس محل جدید نوشتنم رو بگذارم که بیاید و اونجا نوشته هام رو بخونید
این روزا وقتی توی بازار و اطرافش راه میری میبینی یه شور و شوق خاصی بین مردم هست . کوچیک و بزرگ همه با یه انرژی خاصی در تکاپو هستن.هر کسی به یه نحوی داره ارادت خودش رو به مولا و سرورش نشون میده.یکی داره چراغونی میکنه دیگری در مغازش شیرینی پخش میکنه و یه سری دیگه جشن میگیرن و خلاصه همه و همه دارن این عید رو جشن میگیرن و خودشون که خوشحال هستن هیچ دیگران رو هم توی شادیشون شریک میکنن. اما دریغ از محل زندگی ما که اصلا بویی از این شور و شوق نبرده و مرمانش اصلا به این فکرها نیستن جز تعداد کمی که اندازه انگشت های دست هم نمیرسن..متاسفم برای خودم. برای همینه که دوست دارم بیشتر وقتا خونه ی عزیز اینا باشم و با مردم پایین شهر برای خودم کیف کنم. امشب من حاجی هم مثل هرسال برای سلامتی حضرت صاحب خیرات میدیم. حاجی محمد تهرانی (پدربزرگم) شیرینی مسجد قبا رو میده ، حاج امیر هم شربت رو مثل هرسال میده محمود (عموی کوچک محمد ) و محمد تهرانی هم مثل هرسال بستنی میدن که واقعا لذتبخه برام و این کمترین رو برای سلامتی حضرت خیرات میکنم. امشب حضرت مهدی (عج ) به دنیا میاد. من یکی تا صبح بیدارم.این شب یا این همه بزرگی نامردیه که خدا بیدار باشه و حضرت مهدی به دنیا بیاد و ما بنده ها خواب باشیم. آقا محمد یه زمانی دوست تو بود ، یه زمانی با هر اسمی که منتهی میشد به عشق از دوری تو گریه میکرد اما الان شرمندته. یه زمانی... میگریم بریت ای صاحبالزمان آقا یه جمله برات میگم و میرم مسجد : اگه بیای یک لحظه نگات کنم آقا حاضرم جوونیم رو فدات کنم ...
بعد از اینکه برادر محمد با اون اوصاف خانوادش رو ترک میکنه ، برادر به جنون کشیده میشه چون هم از طرف خانواده ترک شده و هم پشتابان و زندگی بزرگی به اسم داش حسینش رو از دست داده و تنها امیدش عزیز هست و شاید هم خدا.در این اوصاف محمد ، وضعیتش بدجور بهم میریزه و انقدر این وضعیت خراب بوده که کارش به بیمارستان های روانی میرسه.این وضعیت را زیاد شرح نمیدم و به بعد از این می پردازم. حاج امیر تهرانی پدر محمد و حسین میبینه پسر بزرگش که از دستش رفت و گریه های همسرش هم داره شریک زندگیش رو برای دوری پسر بعدیش ازش میگیره.اینجاست که تصمیم میگیره بی آبرویی ها و گناه های پسرش رو کنار بگذاره و به سراغ فرزند ناخلفش بره. توی همین روزها دایی محمد به خواب مادر عزیز من میاد و مادر توی خواب بهش شکایت میکنه که داداش تو چرا هوای محمد من رو نداشتی که به این وضع کشیده بشه کارش.دایی محمد تنها یک کلمه رو سه بار تکرار میکنه.... مکه مکه مکه.این خواب با حاجی در میون گذاشته میشه بدون اینکه به کس دیگه ایی بگن محمد رو با همون وضعیت با هزار دردسر حاجی به مکه میبره. از این به بعد رو از زبان خودم بشنوید ، واقعا چیزی نمیفهمیدم حتی نمیفهمیدم کی هستم چون از دست دادن برادرم خیلی برام سنگین بود و هیچ حرفی نمیزدم.توی راه حاجی هی صحبت میکرد و من فقط نگاه میکردم. وقتی رسیدیم به شهر مکه بدون از دست دادن وقت یادمه که حاجی من رو به مسجد الحرام برد... از اینجاست که دوره ی سوم زندگی من شروع میشه خوب گوش بدین تا براتون بگم. وقتی وارد خانه ی خداوند ستارالعیوب شدم اون ثانیه ایی که چشمم به خانه ی خدا افتاد انگار محمد تازه متولد شد.تنها خوبی میدیدم تنها پاکی و آرامش تنها حضرت دوست رو میدیدم.مثل بچه ی نوزاد 3 ساله ایی که پدرش رو بعد از چند وقت فقط اشک میریختم و اشک.این اشک ریختن من خارج از اراده من بود و حتی سه روز این اشک ریختن همراه بود با روزه ی سکوت و روزه ی دهان توی این سه روز حاجی هم که وضعیت من را دیده بود تنهام گذاشته بود و رفته بود وفقط بهم سر میزده که اون رو هم من متوجه نمیشدم. خدا میدونه که همین الان هم که دارم اینارو مینویسم اشکم جاریه. رفقا این خدا بقدری مهربونه که منه سگ صفت آشغال هرزه رو هم بخشیده بود. رفقا این خدا خیلی مرده خیلی آقاس خیلی با مرامه. میگن فرعون با اون همه گناهی که انجام داده بود آخرای عمرش پشیمان میشه و هی به موسی میگه موسی غلط کردم ، موسی غلط کردم.میزنه و فرعون میمیره.ندا میاد از طرف حق که ای موسی اگر این فرعون بجای موسی یک بار میگفت خدایا غلط کردم میبخشیدیمش. رفقا با خدا آشتی کنید و ببینید اون موقع چقدر لذت میبرید از این زندگی. من دارم به عنوان یک انسانی که کثیفی رو توی زندگیش چندین سال تجربه کرده براتون حرف میزنم.توی این کثیفی ها هیچی نیست و فقط پوچی و تو خالی شدن جسم و روح انسان هدفشه. زیاد حرف نزنم فقط بگم که از اون سال به بعد خدا بهم فرصت میده حد اقل سالی یک بار برم به خونش و سه روز روزه بگیرم و معتکف بشم.
فکر کنم دو سال پیش بود که این جمله هارو سر هم کردم و توی بلاگ قبلیم گذاشتم.الانم دیدم خالی از لطف نیست که شما هم ببینید و شاید هم بدردتون خورد. گفتم: خستهام گفت: لاتقنطوا من رحمة الله .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::. گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای! گفت: فاذکرونی اذکرکم .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::. گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا .:: تو چه میدانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::. گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟ گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله .:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109) ::.. گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره کنی تمامه! گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::. گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟ گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم .:: خدا نسبت به همهی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::. گفتم: دلم گرفته گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/58) ::. گفتم: اصلا بیخیال! توکلت علی الله گفت: ان الله یحب المتوکلین .:: خدا آنهایی را که توکل میکنند دوست دارد (آل عمران/159) ::. گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن! یادت باشد که: گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره .:: بعضی از مردم خدا را فقط
به زبان عبادت میکنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا میکنند
و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو
دنیا و آخرت ضرر میکنند (حج/11) :: گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم ؛ گفت: فانی قریب .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::. گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش میشد به تو نزدیک بشوم گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::. گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم .:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲) ::. گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه .:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::. گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری میتوانم بکنم؟ گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده .:: مگر نمیدانید خداست که توبه را از بندههایش قبول میکند؟! (توبه/۱۰۴) ::. گفتم: دیگر روی توبه ندارم گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب .:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::. گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا .:: خدا همهی گناهها را میبخشد (زمر/۵۳) ::. گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا میبخشی؟ گفت: و من یغفر الذنوب الا الله .:: به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵) ::. گفتم: نمیدانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم میزند؛ ذوبم میکند؛ عاشق میشوم! ... توبه میکنم گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین .:: خدا هم توبهکنندهها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ::. ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک گفت: الیس الله بکاف عبده .:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::. گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار میتوانم بکنم؟ گفت:یا
ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی
یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما .::
ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که
خودش و فرشتههایش بر شما درود و رحمت میفرستند تا شما را از تاریکیها
به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. (احزاب/۴۱-۴۳) ::. گفتم: هیچ کسی نمیداند تو دلم چه میگذرد گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::. گفتم: غیر از تو کسی را ندارم گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق/16) ::. گفتم : ... گفت : ...
محمد تهرانی بعد از اینکه دوره ی راهنمایی رو با همون حالات بچگیش تمام میکنه وارد دبیرستان میشه.سال های اول دبیرستان هم مانند راهنمایی میگذره و محمد یکی از درس خوان های مدرسه به شمار می آمده برای همین مورد توجه بود.هم بچه ها و هم مسولین مدرسه.سال سوم دبیرستان بود که طرح اولیه یک نرم افزار کامپیوتری رو برای شرکت مایکروسافت میفرسته بعد از 1 ماه این شرکت که از طرح محمد خیلی شکفت زده میشه ازش دعوت میکنه که برای مصاحبه و شرح طرحش به امریکا سفر کنه.پدر محمد از این فضا و این دعوت ها و این ارتباطات زیاد راضی نبود.اما با اصرار محمد و حتی مسولین مدرسه این دعوت پذیرفته میشه و محمد باز به سفر میره.این سفر رفتن همانا و شروع دوره ی جدیدی از زندگی محمد هم همانا. وقتی به اونجا سفر میکنه بعد از شرح دادن طرح با استقبال سنگین مسولین مواجه میشه و حتی ازش برای موندن و ادامه تحصیل توی امریکا هم دعوت میشه اما اینبار زور پدر به محمد چیره میشه و محمد بعد از 2 ماه برمیگرده وطن.توی امریکا محمد و حاجی (پدرش) خیلی سر اینکه محمد بمونه یا نه باهم بحث کردند و توی این بحث ها برای اولین بار محمد به خودش اجازه میده که صداش رو برای پدرش بالا ببره و این مقدمه ایی میشه برای کارهای کثیفی که توی این دوره از زندگیش انجام میده که الان که در حال شرحش هست از نوشتنش و حتی بازگو کردنش هم شرم داره. از این به بعد زندگی محمد تهرانی با لج و لج بازی پیش میره و محمد خیلی از کارهایی رو که در شان خودش و خانوادش نبوده رو در خفا در اوایل انجام میداد.نمونش اینکه جاهایی میرفت که نباید بره و کارهایی انجام میداد که نباید انجام بده.این کارهای اولیه شاید به چشم انسان زیاد بد جلوه نمیکرد اما همین ها بود که باعث انجام کارهای خیلی بدتر شد. به همین منوال روزگار میگذشت و محمد تهرانی هم هر روز کارهای بدتر رو بدتری انجام میداد ، دیگه به جایی رسیده بود که محمد تو روی هرکس که بگی می ایستاد و حتی سر مادر عزیزتر از جانش هم داد میزد. محمد محبوب بین خانواده و مدرسه تبدیل شده بود به یک پسر شرور و بی ادب و خلافکار که هیچکس حتی باورش هم نمیشد این محمد تهرانی باشه. از گفتن مقدمات میگذرم.محمد کنکور میده و توی کنکور یکی از رتبه های اول دانشگاه میشه و به دانشگاه امیرکبیر میره.محیط و فضای دانشگاه هم کمک میکنه که محمد به کارهای بدش ادامه بده. سال 1384 محمد داره به اوج گناه کارش ادامه میده.به طوری که شب ها خانه نمیاد و هرشب به مهمونی هایی میره که توی خانواده اونها هیچ کس اسمش رو هم نمیاره با افرادی گذران عمر میکنه که توی جامعه هیچ جایگاه اجتماعی ندارن.محمد داره تبدیل میشه به یکی از لیدرهای گروه های متالیکا که به شرحش نمیپردازم. چند نمونه از کارهایی رو که محمد و گردهش انجام میدادن رو براتون میگم.توی مهمانی ها دختر ها و پسرها باهم بودن ، این باهم بودن ها فقط یک باهم بودن عادی نیست.توی این مهمانی ها کارهایی انجام میشد که شرم دارم از گفتنش اما باید گفت تا همه بدونن که اوضاع از چه قرار هست. یکی از معمول ترین کارهای درون این مهمانی ها ، مست بودن همگی هست.این اولین شرط ورود به مهمانیست.دومینش این هست که باید از قرص های روان گردان استفاده کنید.این شرط ها برای مهمانی های عمومی هست که البته خیلی کارهای دیگه هم انجام میشد که برای گفتنش فضای خوبی نمیبینم. توی این مهمانی ها محمد یکی از رکن های اصلیست و یکی از پایه گذارانش. در برخی از مهمانی ها همه زن و شوهر بودن و خیلی از کثیف ترین آدم هایی که روی زمین زیست میکنن. توی این مهمانی ها دختران نباید باکره باشند و باید در همان شب مهمانی پاکی و پاک دامنیشون رو از دست بدن.به چه قیمتی؟ به قیمت اینکه بتونن وارد مهمانی بشن!! در برخی دیگه ، زن ها و شوهر ها جاهای خود را با یکدیگه تعویض میکردند و محمد باز هم از بزرگای این مهمانی ها بود برای خود ابهتی داشت. روی دیگر قضیه رو هم بشنوید.اینجا دیگه محمد عضو خانواده تهرانی نیست و نزدیک چندین ماهی هست که از طرف خانواده ترد شده.دیگه محمد چهره مادرش رو نمیبینه ، دیگه با پدرش هم صحبتی نمیکنه درهاش همه روی هم انباشته شدند و دیگه درس هم نمیخونه ، دیگه سر مزار دایی محمدش نمیره و حتی یادش رو هم فراموش کرده.از این رو محمد همیشه استرس داره و همیشه غم برزگی توی این شادی های پوچ خاطرش رو می ازرده. تنها کسانی که حتی توی این دوره از زندگی هم به یاد محمد بودند حسین تهرانی بود و عزیز. دیگه به رسیدگی هایی که این دو نفر به محمد از نظر مالی و معنوی میکردند نمیپردازم و تموم شدن این دوره رو میگم چون تا همین جا هم که گفتم از شرم شاید دیگه توی این بلاگ چیزی ننویسم. این دوران همین طور رو به فرو رفتن محمد داخل این لجنزار کثیف داشت پیش میرفت که حضرت حق شکه ی سنگینی رو بهش وارد میکنه و اون شکه چیزی جز گرفتن برادر عزیزتر از زندگیش نیست. در شرح چگونگی از دست دادن برادر قبلا براتون گفتم ، فقط از اینجا بگم که محمد وقتی میبینه که برادرش با اون وضعیت به دیدار خدا رفت ، دیگه مغزش کار نکرد و داشت کارش به جنون کشیده میشد. تا اینکه حاج آقای تهرانی پدر محمد میبینه این پسرش هم داره از دستش میره که به سراغش میاد. از اینجا به بعد وارد دوره دیگه ایی از زندگی میشم که اگر تصمیم به نوشتن در این مورد بگیرم براتون مینویسم. نکته : فکر نکنید این کارهایی که من انجام دادم توی زندگیم باعث سربلندی منه و با افتخار ازشون یاد میکنم ، نه این رو بگم که هرکس این اعمال رو با خودش و دیگران انجام بده از سگ پست تره. نکته بعدی : دوست ندارم این کارهایی که توی گذشتم انجام دادم و براتون بازگو کردم روی روابط خوبی که با دوستای خوبی که توی این بلاگ دارم تاثیر منفی بگذاره. نیکته بعدیش : یه جمله از من داشته باشید توی زندگیتون ، هیچ وقت کاری نکنید که بعد از انجام اون مجبور بشید بابت انجام اون کار از کسی عذرخواهی کنید. درضمن خیلی عکس از اون دوره داشتم که همشون رو پاره یا پاک کردم.البته همون بهتر که ندارم چون احتمالا وحشت زده میشید از دیدنم.
4 شنبه شب من رفتم دم در خونه سید حامد اینا و برداشتمش و باهم رفتیم طرف کلک چال هوا اویل راه مثل
همیشه یکم گرم بود اما هرچی میرفتیم بالاتر هوا رو به خنکی میرفت.من اصولا شبها دوست ندارم چراغ روشن کنم توی کوه برای دید بهتر برای همین سید حامد هی نق نق میکرد که بابا جون این چراغ رو روشن کن خوب گفتم نمی خواد چشمت عادت میکنه که سر همین یکم خندیدیم. دیگه داشتیم کم کم میرسیدیم دم در پناهگاه ، چون شب هم بود پناهگاه بسته بود.من چون با مسولش یه آشنایی دارم در زدم اما دیدم باز نمیکنه ، باز محکم تر زدمی اما باز هم باز نکرد انگار خواب بود.مجبور شدم شیشه کوچک زیر در رو بشکونم . تا شکستم دیدم یکی از توی سالن سریع داره میاد با یه چوب تا اومد به طرفمون گفتم نزن حاجی منم گفت خوب چرا شیشه رو میشکنی؟ گفتم خوب در رو باز نکردی منم خسته ام خوابمم میاد شیشه رو شیکوندم.گفت ایراد نداره فرمایید تو.خلاصه یکم شرمنده شدیم از این بابت. گرفتیم خوابیدیم تا صبح برای نماز بلند شدیم.نماز خواندیم و باز خوابیدیم تا اومد خوابمون ببره دیدم یکی میگه پاشو بابا ، پاشو بابا فکر کردم حامده ، گفتم حامد میزنم تو گوشتا بگیر بکپ دیگه بچه جان مگه خوابت نمیاد؟ دیدم نه طرف ول کن نیست چشمام رو باز کردم دیدم اوه اوه چه امام زاده ایی ، حسین پسر یکی از آخوندایی که دوست جون جونیه حاجی هست داره کرم میریزه.گفتم حسین اینجا چیکار میکنی؟ گفت با حسن اومدیم حسن هم برادرشه.پدر این دو تا نماینده ولی فقیه توی یکی از ارگان های دولتیه و خیلی هم انصافا آدم خوبیه. گفتم بگیرید بخوابید.خلاصه خوابیدیم تا ساعت شد 9 کم کم بیدار شدیم جاتون خالی صبحانه هم خوردیم و حسین گفت برنامتون چیه گفتم میخوایم بریم شیرپلا ، گفت میاین بریم برغان؟! گفتم برغان کجاست؟ گفت ما اونجا یه ویلا داریم میخوایم با حسن بریم اونجا یکم شاهتوت بخوریم و شب بمونیم جمعه ظهر هم برگردیم.منم دیدم چون من تاحالا نرفتم برغان حیفه حالا که موقعیتش پیش اومده از دستش بدم.با حامد در میون گذاشتم اونم نظرش مثبت بود.گفتم حسین بریم پایین پس زودتر که ظهره و خیلی هوا گرم میشه. رفتیم پایین و راه افتادیم به سمت برغان ، وای که چه جاده زیبایی داشت واقعا درختاش توی این همه جا که من رفتم تک بود و چنین درختایی ندیده بودم.واقعا زیبا بود.حیف دوربین نبرده بودم که عکس بگیرم اما چند تا دونه با گوشی انداختم که نمیدونم جالب شده یا نه. خلاصه اونجا موندیم تا ظهر امروز.ساعت 1 راه افتادیم و 3 هم رسیدیم خونه . خیلی خوش گذشت جای همتون خالی بود. سه تا عکس انداختم زیاد جالب نیست اما خالی از لطف هم نیست براتون آپلود کردم.
الان در حالی دارم بلگ رو آپدیت میکنم که دارم حاضر میشم البته حاضر هستم اما دارم کوله میچینم که راهی بشیم با سید حامد.سید حامد یکی از رفقایی هست که چند سال پیش توی اعتکاف باهاش آشنا شدم.اون هم بیشتر وقتا کوه میره برای همین خیلی باهم جور شدیم هرزگاهی که میرم کوه با سید حامد میرم البته بیشتر هفته ها خودم تنها میرم.اما سید حامد هم پسر گلی هست. احتمالا الان بریم کلکچال اونجا شب توی پناهگاه استراحت میکنیم.صبح امید به خدا راهی میشیم برای شیرپلا برگشتنه هم میریم از توچال بر میگردیم احتمالا فردا هم توی کوه باشیم و پس فردا صبح یا نزدیک های ظهر برسیم خونه بازم همه چیز بستگی به شرایط داره. تنها جایی که بمن آرامش میده کوه هست.یعنی اگر پنج شنبه شب یا جمعه شبی نرم کوه توی طول اون هفته کسل هستم اما اگر برم هفته شاداب و سرحالی رو پیش رو دارم این رو چندین بار به عین دیدم. پیشنهاد میکنم امتحان کنید واقعا پشیمون نمیشید.مخصوصا کوهنوردی شب که عالیه واقعا عالیه. اگر آسمون مهتاب باشه که خوش بحاله آدم میشه اگر نه باید با چراغ اوایلش رو بری بعدا چشمات عادت میکنه به نور شب. پس امید به خدا جمعه نزدیک های ظهر میام دوباره اگر عمری باقی بمونه و زنده باشیم یا علی
بعد از اینکه محمد با اون اوصافی که براتون گفتم به دنیا اومد اونم بیست روز زودتر از زمان مقرر.دکترها به این نتیجه رسیدن که باید نوزاد چند روز توی بیمارستان زیر دستگاه تحت مراقبت باشه.بعد از چند روز محمد رو میارن خونه اما چون ایران نبودن زیاد کسی نیست که به استقبال مادر و محمد بیاد. از طرف دیگر عزیز به پدر محمد خبر داده که برادر خانومت شهید شده و پدر نگران از اینه که چجوری این حادثه رو به همسرش خبر بده.مادر محمد وقتی میبینه که شوهرش نگران به نظر میاد ازش سوال میکنه که چیزی شده که اینطور مضطرب به نظر میای؟! و چون مادر محمد نگران برادرش بوده سریع نگرانیش بیشتر میشه... برای محمد حسین اطفاقی افتاده؟! داداشم چیزیش شده؟! .... بعد از یک ماه مادر میتونه با زور به تهران برگرده و فقط مزار برادرش رو ببینه کودکی من هم مثل بقیه یک دوران خیلی خوب و شاد ، همراه با برادرم میگذشت.تا اینکه بعد از 5 سال باید برمیگشتیم ایران توی وطن خودمون.من با اینکه یک بار ایران رفته بودم اما اصلا چیزی توی خاطرم نبود و کاملا یادمه که برام خیلی جالب بود جایی رو که اینهمه ازش توی خانوادم تعریف میشد و از اقواممون که توش هستن توی خانوتدم ازشون صحبت میشد ببینم و لمسش کنم. فکر کنم سال 69 یا 70 بود که برگشتیم تهران و زندگی توی خونه خودمون یعنی خونه اصلی که پدر و مادرم اونجا زندگیشون رو آغاز کرده بودن شروع کردم. برای اولین بار بود که عزیز رو از نزدیک میدیدم وای که چقدر مهربون بود من رو توی آغوشش چندین دقیقه نگه میداشت انگار من با بقیه فرق داشتم.بوی بدنش رو خیلی دوست داشتم اصلا این عزیز از همون اول که ایران اومدم برام خیلی محترم بود و دوست داشتنی.اینقدر دوستش داشتم که حتی چند روز پشت هم میموندم پیشش.همیشه عکس دایی محمد که چند جای خونشون بود رو بهم نشون میداد و میگفت تورو خدا به جای دایی محمدت بهم داده . توی همون موقع ها قشنگ یادمه که دایی محمد هر چند ماه یکبار به خوابم میومد اما هرچی فکر می کنم یادم نمیاد که چی بود اون خواب ها.اما یادمه که بعد از هر خواب آرامش پیدا میکردم.درسته شاید الان بگید یک بچه 5 ساله از آرامش چی میفهمه؟ درسته اما من واقعا میفهمیدم که اسم این بشر آرومم میکرد. بگزریم ، کم کم داشت محمد هفت ساله میشد و آماده برای رفتن مدرسه.چند تا آزمون داده بودم که خودمم نمیدونستم برای چی هست.گویا برای هوش بود چون از دبستان توی مدرسه تیزهوشان بودم. دوران دبستانم خیلی آروم بودم با طوری که تا کسی ازم سوالی نمیکرد یا حرفی باهام نمیزد من اصلا صحبتی نمیکردم.هم آروم بودم هم حرف گوش کن.خیلی هم به درسم علاقه مند بودم.خیلی دوست داشتم مدرسه بمونم اصلا.تا سال سوم راهنمایی هم معدلم همش بیست بود و بیست. دیگه نمیدونم چی باید براتون بگم چون از این دوره از زندگیم دیگه بیشتر از این توی ذهنم نیست امیدوارم براتون جذاب باشه.
چهارم شعبان، یادآورِ خاطرهای شاد و به یادماندنی از تولد نوزادی با چهرهای زیبا و شأنی
والاست؛ روزی که خانه کوچک علی علیهالسلام بار دیگر ستاره باران شد و تحفهای دیگر از سوی
پروردگار بزرگ به ایشان ارزانی گشت. روز درخششِ ماهِ بنیهاشم، پسر امّالبنین علیهاالسلام بانوی
فداکار علی علیهالسلام روزِ شادمانی شهر مدینه و فرزندانِ علی بن ابیطالب علیهالسلام . عباس آمد تا حسین علیهالسلام تنها نباشد. آمد تا درس جوانمردی به جهانیان بیاموزد. آمد تا برادری را
معنا کند، وفا را شرح دهد، ایثار را الگو باشد، شجاعت را تفسیر کند و دلاوری را مصداقی والا
گردد. عباس آمد تا یاد و خاطره پدر را برای همیشه در اذهان مردم زنده نگه دارد؛ دلاوری علی و
حمایت او را ازدین، سالها بعد از پدر احیا کند. عباس آمد تا یار و همراهِ حسین علیهالسلام گردد و در
کنار او بماند. عباس یعنی عشق، فداکاری، برادری و برادر یعنی عبّاس. جمعه، چهارمین روز شعبان سال 26 ق است که هلهله شیفته گان امیرمؤمنان علی علیهالسلام کوچههای
بنیهاشم را لبریز از شور و صفا کرد. خانه محقّر مولا و همسرش فاطمه کَلابیه، آغوش خود را به
روی دیدارکنندگان سیمای طفل نورسیده باز کرد و یکایک آنان را در خود جای داد. امام فرزند
دل بند خود را به سینه چسبانید و او را بوسه محبت زد. ابتدا در گوش راستش اذان و سپس در
دیگر گوش کودک اقامه گفت و با این کار، در نخستین لحظههای حیات او، بذرهای پاک بندگی
افشانده شد و در گلستان وجود او، شاخسار ایمان و عشق به «توحید» و «نبوت» نمایان گردید تا
در همیشه تاریخ، همگان از سایه سار «ولایت» وی بهترین بهرهها را از آن خویش سازند. نوزادی زیبا؛ فضای خانه علی علیهالسلام را عطرآگین ساخته و همه از زیبایی و روشنایی چهره او سخن
میگویند. پدر، نگاهی مهربان و عمیق به چهره نوزاد دارد. فاطمه کَلابیه منتظر است تا سرور و
مولایش علی علیهالسلام ، نام کودک را برگزیند. سرانجام علی علیهالسلام لب به سخن میگشاید و نام فرزند
عزیزش را این گونه میگوید: «عباس». «عباس»، یعنی شیر بیشه شجاعت و قهرمان میدان نبرد؛
دلاوری دریادل از شجاعان اسلام، قهرمانی عبوس و خشمگین در برابر باطل و شادان و متبسّم
در مقابل نیکیها و خوبیها». هفتمین روز میلاد عباس کوچک فرارسیده بود که علی علیهالسلام فرزند خود را طلبید، لبان خویش را به
یاد خدا مترنّم ساخت و طبق سنت اسلام، موهای زیبای آن ماه رو را تراشید و هم وزن آن طلا یا
نقره به مستمندان صدقه داد. سپس گوسفندی ذبح کرد تا به برکت آن صدقات و این قربانی، پیکر
پاک عباس پابرجا و سالم مانده و روزهای زندگانیاش، سرشار از برکتی جاودان باشد. سپیدی سیرت و زیبایی صورت کودک زیبای علی علیهالسلام ، بسیاری را برآن داشت که بر بینش
علی علیهالسلام آفرین گفته و به انتخاب عقیل تبریک گویند. آنها از روزی یاد میکردند که امام علیهالسلام از
برادرخود عقیل طلبید تا از بلندای «علم نسبشناسی» نگاهی به قبایل مختلف بیفکند و انگشت
اشاره بر بانویی نهد که یارای مادری دلاورانی شجاع و قهرمانانی سرآمد باشد؛ فرزندانی قویدل
و پیلافکن که در عرصههای نبرد، استوار بوده و در فردای حوادثْ رزمآورانی نامور گردند. بدین گونه، عقیل پس از مدّتی ژرفنگری؛ «فاطمه کَلابیه» یا «امّالبنین» را برگزید. هم او که از
بانوان فرزانه و ارجمندی بود که معرفتی بس والا نسبت به اهل بیت علیهمالسلام داشت وسراپرده
وجودش، پرنور از روشنی عشق و محبت به فاطمه زهرا علیهاالسلام و فرزندان او بود. او خود را خدمت
گزاری برای پرستاری حسن و حسین علیهالسلام میدانست و عطوفتی بسیار نسبت به زینب و اُمُکلثوم
داشت. به گفته بسیاری از دانشمندان علم روانشناسی، سه موضوع وراثت، تربیت و محیط در پیدایش
شخصیّت انسان نقش به سزایی دارد این سه عامل درباره شخصیّت حضرت عباس در بالاترین و
بهترین حدّ خود وجود داشت؛ زیرا ایشان عالیترین ارزشها را از پدر ارجمند و مادر
پرفضیلتش به ارث برد و در محضر این دو بزرگ وار تربیت یافت و در خانه علی علیهالسلام درکنار
فرزندان حضرت زهرا علیهاالسلام ، از عالیترین برنامههای تربیتی برخوردار بود. در مورد عامل محیط
نیز، عباس در محیطی رشد یافت که فرزندان حضرت زهرا علیهاالسلام به وجود آورنده آن بودند؛
محیطی که سراسر نور و صفا و اسلام ناب بود و در آن محیط، جز اخلاق نیک اسلامی و
شیوههای ارجمند و ارزشهای والای انسانی، چیز دیگری مطرح نبود. درباره علت نامیدن عباس علیهالسلام به ابوالفضل، دو قول آمده است: عدهای گفتهاند ایشان را بدان سبب
که پسری به نام فضل داشته، ابوالفضل نامیدهاند؛ ولی نظر صحیحتر آن است که چون سراسر
زندگی درخشان آن حضرت، پر از فضل و فضیلت بود، او را بدین نام خواندند؛ زیرا ابوالفضل
یعنی پدر فضیلتها و ارزشها. در میان عرب رسم بود که اگر کودکی زیبایی فوقالعادهای داشت و دارای قامتی بلند و چهرهای
زیبا بود، او را با عنوان «قمر» یا همان «ماه» میخواندند، مثلاً عبدمناف جدّسوم پیامبر صلیاللهعلیهوآله را که
چهرهای زیبا و نورانی داشت، قَمَر بَطْحاء (ماه سرزمین مکه) و عبداللّه پدر ارجمند پیامبر صلیاللهعلیهوآله را
که سیمای نورانی و چشم گیر داشت، قَمَر حَرَم (ماه حَرَم) میخواندند. به حضرت عباس علیهالسلام نیز
که از زیبایی ویژهای برخوردار بود و قامتی رشید همچون سرو داشت، قَمَر بنیهاشم (ماه
دودمان هاشم) میگفتند. نکته قابل توجه آن است که همه بنیهاشم مردمانی زیبا رو و خوش
سیما بودند، ولی عباس چنان سیمای زیبایی داشت که چنین لقب و عنوانی را یافت. با غروب غمانگیز حیات امیرالمؤمنین علیهالسلام ، صبح صادق امامت امام حسن علیهالسلام و سپس دوران
امامت امام حسین علیهالسلام آغاز شد. این فصل از زندگانی عباس علیهالسلام که بیست سال به طول انجامید،
دفتری از فضایل و صفات آسمانی وی بود. در این دوران، همگان او را فردی فروتن، یاری
مهربان و سربازی دل سوز میدیدند. پس از شهادت امام حسن مجتبی علیهالسلام ، عباس علیهالسلام مشاوری امین و معاونی قابل اعتماد شناخته
میشد و همیشه با امام حسین علیهالسلام هم راز بود. این صفات چشمگیر با مرگ معاویه و روی
کارآمدن یزید، جلوهای دیگر یافت که سرانجام به کربلا و آن همه رشادتهای اشک برانگیز
عباس، این دلاور مرد بزرگ عرصه جهاد و شهادت انجامید. حضرت ابوالفضل علیهالسلام که برخوردار از استعدادی شگرف و قابلیتی عظیم برای گرفتن معارف
الهی بود، نزد استادی درس آموخت که منبع علم الهی، وارث علوم حضرت ختمی مرتبت صلیاللهعلیهوآله و
نیز یگانه روزگار در نشر معارف ربانی و تعلیم اخلاق نیکو و احکام اسلام بود. بعد از
امیرمؤمنان علیهالسلام نیز به امام حسن و امام حسین علیهالسلام که بنگریم، آنان را منبع علوم الهی و معلّمان الهی
جامعه اسلامی در نشر معارف دین مییابیم، عبّاس بعد از پدر، لحظهای از این دو برادر جدا نبود.
ابوالفضل علیهالسلام زورقنشین دریای علم این دو امام هُمام بوده و از بیکرانه معارف الهی آنانْ بسا
دُرّهای شاهوار که برچیده بود. در یکی از روزهای جنگ صفیّن، نوجوانی که به صورتش نقاب زده و هیبت و شجاعت از آن
آشکار بود، وارد میدان مبارزه گشت و همآورد طلبید. کسی حاضر به مبارزه با او نشد تا اینکه
یکی از شامیان که دلاوریهای بسیار از خود نشان داده بود، به میدان آمد. وی نخست پسران خود
را برای مبارزه فرستاد و هر هفت نفر آنان به دست نوجوان نقابدار شکست را پذیرا شدند و
سپس خود او به مصاف رفته و سرنوشتی مشابه پسران یافت. سپاه حضرت علی علیهالسلام نیز از این
نوجوان رشید که احتمال بسیار میدادند به دلیل دلاوری شایانش از بنیهاشم باشد، در شگفت
شدند، ولی به لحاظ نقابِ چهره موفق به شناخت او نشدند. وقتی کار نوجوان دلاور به پایان
رسید و به محل استقرار خود برگشت، پدرش امیرمؤمنان علیهالسلام او را فراخواند و نقاب از سیمایش
برگرفت و همگان دیدند که آن نوجوانِ دلاور، کسی غیر از قمر بنی هاشم نیست. لقب، عنوانی است که در اثر ظهور ویژگیهایی از انسانها به ایشان نسبت داده میشود تا
نشاندهنده ویژگیهایشان باشد. با توجه به ابعاد مختلف زندگی حضرت عباس علیهالسلام ، بهتدریج
لقبهای متعددی برای ایشان گذاشته شد و مردم با ذکر آن القاب، عظمت اخلاقی آن حضرت را
بازگو میکردند؛ القابی مانند مُؤثِر (ایثارگر)، فادِی (فداکار)، سقّا(ساقی تشنگان)، الشّهید، پرچم
دار، السّاعی (تلاش گر)، الصّدیق (راستین)، سپهسالار، ظَهْرُ الوِلایَه (پشتیبان ولایت و امامت)،
باب الحوائج (دروازه حاجات)، عبدصالح (بنده نیک)، حامِی (حمایتگر)، ضَیْغَم و ضَرغام
(شیر ژیان و چابک) و نیز لقبهایی دیگر که عدد آنها به 21 لقب میرسد. تاریخ ازدواج حضرت عباس علیهالسلام روشن نیست، ولی با توجه به اینکه آن حضرت هنگام شهادت
پدر، حدود چهارده سال داشتهاند، میتوان حدس زد که ازدواج ایشان در عصر امامت امام حسن
مجتبی علیهالسلام بوده است. ایشان با «لُبابه» دختر عبیداللّه بن عباس که پسرعموی پیامبر صلیاللهعلیهوآله بود، ازدواج
کرد. لُبابه از بانوان ارجمند بود و از حضرت عباس علیهالسلام دارای دو فرزندبه نامهای فضل اللّه و
عبیداللّه شد. عبیداللّه از عالمان بزرگ به شمار میرفت و در جمال و کمال، گوی سبقت از امثال
خود ربوده بود. او در سال 155 ق درگذشت. عالمان علم نسبشناسی اتفاقنظر دارند که نسل
حضرت ابوالفضل علیهالسلام منحصر در عبیداللّه است. فرزند دیگر ایشان نیز به نام فضلاللّه، سخنوری
فصیح، دیندار و باتقوا، و نیز دلاوری قهرمان و مورد بزرگ داشت بزرگان جامعه اسلامی آن
زمان بود. حضرت عباس علیهالسلام از لُبابه و دیگر همسرانش، پنج فرزند به نامهای عبیداللّه، فضلاللّه، حَسَن،
قاسم و یک دختر داشت و نسل ایشان از جانب عبیداللّه ادامه یافت. در این نسل، رادمردان بزرگ
و عالمان و فقیهان برجستهای به وجود آمدند که یکی از آنها به نام علیبنابراهیم که نوه آن
حضرت است و در قم مدفون میباشد. گنبد و بارگاه این عزیز، با عنوان شاهزاده سیدعلی یا شاه
سیدعلی معروف و هر روزه، پذیرای مشتاقان و ارادت مندان خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله است. از راههای شناخت منزلت والای حضرت ابوالفضل علیهالسلام و صفات گرانقدر ایشان، احادیث و
سخنان پیشوایان دین و ائمّهاطهار علیهمالسلام است. امام صادق علیهالسلام در بیان شخصیت والای عموی
بزرگوار خویش، حضرت عباس علیهالسلام میفرماید: «عموی ما عباسبنعلی علیهالسلام ، بصیرتی نافذ و
بینشی عظیم و ایمانی شدید داشت. در محضر امامحسین علیهالسلام به جهاد برخاست و در راه
حضرتش جانبازی و ایثاری تمام نمود و به شهادت رسید». امام زینالعابدین علیهالسلام ، درباره مقام والای حضرت عباس علیهالسلام در بیانی رسا میفرمایند: «در روز
قیامت، حضرت عباس علیهالسلام چنان مقامی در راه خدا خواهد داشت که تمامی شهیدان به آن غبطه
میخورند». این تعبیر، به خوبی حکایت از والا مقامی سردار بیهمتای کربلا دارد؛ چرا که هر
شهید را مقامی بلند و رفیع است و کسب افتخاری دو چندان در مقابل چنین رقیبان بلندمرتبهای،
به معنای برخورداری از افتخاری سترگ و شأنی بسیار بالا به شمار میرود. سیرهنویسان، مقام و منزلت پسر ام البنین علیهاالسلام را چنین نوشتهاند: «عباس چون کوهی بلند و قلبش
همانند کوه مستحکم بود، چرا که او یکّه سواری بلند همّت و قهرمانی سلحشور بود و در میدان
پیکار و جنگ با دشمنان، با جرأت بیبدیلی، سنگینترین ضربهها را بر آنها وارد میساخت و با
بیباکی شگفتآوری، آنها را سرکوب میکرد». امام صادق علیهالسلام در زیارت نامهای خطاب به حضرت ابوالفضل علیهالسلام ، فضایل آن حضرت را
برمیشمرد که قسمتی از آن چنین است: «سلام خدا، فرشتگان مقرّب، پیامبران، بندگان شایسته،
شهیدان، راستگویان و درودهای پاکیزه و پاک در هر بامداد و پسینْ بر تو ای فرزند امیرمؤمنان.
گواهی میدهم براین که تو تسلیم بودی و تصدیق نمودی و نسبت به یادگار پیامبر صلیاللهعلیهوآله و نوه
برگزیده او وفاداری خود را ثابت کردی. تو همان راهی را رفتی که جنگجویان بدر و
پیکارکنندگان در راه خدا و خیرخواهان او در پیکار دشمنانش و کوشایان در یاری دوستانش
رفتند. تو هیچ گاه سستی نورزیدی و سرنتافتی و به راهی که رفتی، آگاهی و بینایی کامل داشتی.
سلام بر تو و رحمت خدا و برکات و آمرزش و خشنودیاش بر روح و جسم پاکت باد». سید محمد علی ریاضی یکی از شاعران نکتهسنج، با نگاهی به سال روز تولد حضرت عباس علیهالسلام که در چهارم شعبان و
مقایسه آن با تولد امام حسین علیهالسلام که در روزسوم شعبان است، آن را نشانی از ادب عباس علیهالسلام
دانسته و چنین سروده است: سید محمد علی ریاضی سلام بر عباس پسرعلی علیهالسلام ، دلاورمردِ بیهمتا. سلام بر آن که همگان را درس وفا و ایثار آموخت.
سلام بر حامی ولایت ومدافع امامت. سلام بر ماه مدینه و صفحه درخشانِ کتاب تاریخ. سلام بر
فرمانده سپاه حسین علیهالسلام . سلام بر آن که امام زمانش ندای«فدایت گردم» را ارزانی او داشت. سلام
بر او که امانْ از اماننامه دشمن برید و هیچگاه حسین را تنها نگذاشت، مگر آن هنگام که به مولایِ
حسین علیهالسلام پیوست. «عباس اسوه فرماندهان و الگوی پرچمداران است، در وفا و اخلاص، در ایمان و جهاد، در
استقامت و پایمردی، در فتوّت و جوانمردی، در اطاعت از امام خویش، و در هر خصلت نیک و
صفت ارزشمندی که کرامت یک انسان به آن بسته است. آموزگار عشق و وفاست، و الهامبخش صبوری و ایثارگری و بزرگواری. نمونه بارز روح
بلند و خدایی، یک جان برکف عاشورایی است، که نگاه علی بر نگاهش گِره خورده و روح علوی
و شور حسینی در جان و سر و سینه اوست». منبع : hawzah.net
|
About![]()
N0thinG To Say
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 نوشته های دوستان
سمانه خانوم |