تبليغاتX
دست نوشت های محمد تهرانی


















دست نوشت های محمد تهرانی

نوشته های خصوصی

رفقا لطف کنید از این به بعد به محل نوشته های جدید من بیاید و اونجا نوشته هام رو بخونید

محل جدید نوشته های محمد تهرانی

www.IranianBoy.com

+نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت0:30توسط محمد تهرانی | |

چند تا از دوستای دانشگاه و بیرون از دانشگاه اومدن بلاگم رو دیدن و بهم چند روزیه هی اصرار میکنن که محمد

این محیط بلاگفا اولا از نظر امنیتی در سطح خیلی پایینی هست و دوما هم این ارشیو تو حیف هست که خدای

نکرده از بین بره و بهم پیشنهاد دادن که همین بلاگت رو در ادامه توی یه سایت بنویسم.خودمم نظرم تقریبا مثبت

هست.احتمالا توی آپلودهای بعدی براتون آدرس محل جدید نوشتنم رو بگذارم که بیاید و اونجا نوشته هام رو بخونید


+نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت10:27توسط محمد تهرانی | |

این روزا وقتی توی بازار و اطرافش راه میری میبینی یه شور و شوق خاصی بین مردم هست . کوچیک و بزرگ همه

با یه انرژی خاصی در تکاپو هستن.هر کسی به یه نحوی داره ارادت خودش رو به مولا و سرورش نشون میده.یکی

داره چراغونی میکنه دیگری در مغازش شیرینی پخش میکنه و یه سری دیگه جشن میگیرن و خلاصه همه و همه

دارن این عید رو جشن میگیرن و خودشون که خوشحال هستن هیچ دیگران رو هم توی شادیشون شریک میکنن.

اما دریغ از محل زندگی ما که اصلا بویی از این شور و شوق نبرده و مرمانش اصلا به این فکرها نیستن جز تعداد

کمی که اندازه انگشت های دست هم نمیرسن..متاسفم برای خودم.

برای همینه که دوست دارم بیشتر وقتا خونه ی عزیز اینا باشم و با مردم پایین شهر برای خودم کیف کنم.

امشب من حاجی هم مثل هرسال برای سلامتی حضرت صاحب خیرات میدیم.

حاجی محمد تهرانی (پدربزرگم) شیرینی مسجد قبا رو میده ، حاج امیر هم شربت رو مثل هرسال میده

محمود (عموی کوچک محمد ) و محمد تهرانی هم مثل هرسال بستنی میدن که واقعا لذتبخه برام و این

کمترین رو برای سلامتی حضرت خیرات میکنم.

امشب حضرت مهدی (عج ) به دنیا میاد.

من یکی تا صبح بیدارم.این شب یا این همه بزرگی نامردیه که خدا بیدار باشه و حضرت مهدی به دنیا بیاد و

ما بنده ها خواب باشیم.

آقا محمد یه زمانی دوست تو بود ، یه زمانی با هر اسمی که منتهی میشد به عشق از دوری تو گریه میکرد

اما الان شرمندته.

یه زمانی...

میگریم بریت ای صاحبالزمان

آقا یه جمله برات میگم و میرم مسجد :

اگه بیای یک لحظه نگات کنم آقا      حاضرم جوونیم رو فدات کنم ...

+نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت20:3توسط محمد تهرانی | |

بعد از اینکه برادر محمد با اون اوصاف خانوادش رو ترک میکنه ، برادر به جنون کشیده میشه چون هم از طرف

خانواده ترک شده و هم پشتابان و زندگی بزرگی به اسم داش حسینش رو از دست داده و تنها امیدش عزیز هست

و شاید هم خدا.در این اوصاف محمد ، وضعیتش بدجور بهم میریزه و انقدر این وضعیت خراب بوده که کارش به

بیمارستان های روانی میرسه.این وضعیت را زیاد شرح نمیدم و به بعد از این می پردازم.

حاج امیر تهرانی پدر محمد و حسین میبینه پسر بزرگش که از دستش رفت و گریه های همسرش هم داره

شریک زندگیش رو برای دوری پسر بعدیش ازش میگیره.اینجاست که تصمیم میگیره بی آبرویی ها و گناه های

پسرش رو کنار بگذاره و به سراغ فرزند ناخلفش بره.

توی همین روزها دایی محمد به خواب مادر عزیز من میاد و مادر توی خواب بهش شکایت میکنه که داداش تو چرا

هوای محمد من رو نداشتی که به این وضع کشیده بشه کارش.دایی محمد تنها یک کلمه رو سه بار تکرار

میکنه.... مکه مکه مکه.این خواب با حاجی در میون گذاشته میشه بدون اینکه به کس دیگه ایی بگن محمد رو

با همون وضعیت با هزار دردسر حاجی به مکه میبره.

از این به بعد رو از زبان خودم بشنوید ، واقعا چیزی نمیفهمیدم حتی نمیفهمیدم کی هستم چون از دست دادن

برادرم خیلی برام سنگین بود و هیچ حرفی نمیزدم.توی راه حاجی هی صحبت میکرد و من فقط نگاه میکردم.

وقتی رسیدیم به شهر مکه بدون از دست دادن وقت یادمه که حاجی من رو به مسجد الحرام برد...

از اینجاست که دوره ی سوم زندگی من شروع میشه خوب گوش بدین تا براتون بگم.

وقتی وارد خانه ی خداوند ستارالعیوب شدم اون ثانیه ایی که چشمم به خانه ی خدا افتاد انگار محمد تازه

متولد شد.تنها خوبی میدیدم تنها پاکی و آرامش تنها حضرت دوست رو میدیدم.مثل بچه ی نوزاد 3 ساله ایی

که پدرش رو بعد از چند وقت فقط اشک میریختم و اشک.این اشک ریختن من خارج از اراده من بود و حتی

سه روز این اشک ریختن همراه بود با روزه ی سکوت و روزه ی دهان توی این سه روز حاجی هم که وضعیت من

را دیده بود تنهام گذاشته بود و رفته بود وفقط بهم سر میزده که اون رو هم من متوجه نمیشدم.

خدا میدونه که همین الان هم که دارم اینارو مینویسم اشکم جاریه.

رفقا این خدا بقدری مهربونه که منه سگ صفت آشغال هرزه رو هم بخشیده بود.

رفقا این خدا خیلی مرده خیلی آقاس خیلی با مرامه.

میگن فرعون با اون همه گناهی که انجام داده بود آخرای عمرش پشیمان میشه و هی به موسی میگه موسی

غلط کردم ، موسی غلط کردم.میزنه و فرعون میمیره.ندا میاد از طرف حق که ای موسی اگر این فرعون بجای

موسی یک بار میگفت خدایا غلط کردم میبخشیدیمش.

رفقا با خدا آشتی کنید و ببینید اون موقع چقدر لذت میبرید از این زندگی.

من دارم به عنوان یک انسانی که کثیفی رو توی زندگیش چندین سال تجربه کرده براتون حرف میزنم.توی این

کثیفی ها هیچی نیست و فقط پوچی و تو خالی شدن جسم و روح انسان هدفشه.

زیاد حرف نزنم فقط بگم که از اون سال به بعد خدا بهم فرصت میده حد اقل سالی یک بار برم به خونش و

سه روز روزه بگیرم و معتکف بشم.


+نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت0:9توسط محمد تهرانی | |

فکر کنم دو سال پیش بود که این جمله هارو سر هم کردم و توی بلاگ قبلیم گذاشتم.الانم دیدم خالی از لطف

نیست که شما هم ببینید و شاید هم بدردتون خورد.

گفتم: خسته‌ام    

گفت: لاتقنطوا من رحمة الله    

        .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

 

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای! 

گفت: فاذکرونی اذکرکم     

         .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

 

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ 

    گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا

       .:: تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::.

 

گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟ 

   گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله

       .:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109) ::..

 

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه!

گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم    

         .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

 

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟   

گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم     

        .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::.

 

گفتم: دلم گرفته  

گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا     

       .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا  شاد باشند (یونس/58) ::.

 

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله   

گفت: ان الله یحب المتوکلین     

      .:: خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/159) ::.

 

گفتم: خیلی چاکریم!   

ولی این بار، انگار گفتی: حواست را  خوب جمع کن! یادت باشد که:

      گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره

     .:: بعضی از مردم خدا را  فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/11) ::

 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم ؛

     گفت: فانی قریب

         .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

 

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم

     گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال 

          .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! 

      گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم

           .:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲) ::.

 

گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی

     گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

         .:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

 

گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری  می‌توانم بکنم؟     

     گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

        .:: مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 

گفتم: دیگر روی توبه ندارم 

     گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب    

         .:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

 

گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ 

       گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

            .:: خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/۵۳) ::.

 

گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟ 

گفت: و من یغفر الذنوب الا الله      

           .:: به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 

گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شوم! ...  توبه می‌کنم

      گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

         .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ::.

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک     

     گفت: الیس الله بکاف عبده

          .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 

گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟ 

      گفت:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

         .:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان  است. (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

 

گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد 

     گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه   

         .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

 

گفتم: غیر از تو کسی را ندارم 

      گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید

         .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

 

گفتم : ...

      گفت : ...

+نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت10:37توسط محمد تهرانی | |

محمد تهرانی بعد از اینکه دوره ی راهنمایی رو با همون حالات بچگیش تمام میکنه وارد دبیرستان میشه.سال های

اول دبیرستان هم مانند راهنمایی میگذره و محمد یکی از درس خوان های مدرسه به شمار می آمده برای همین

مورد توجه بود.هم بچه ها و هم مسولین مدرسه.سال سوم دبیرستان بود که طرح اولیه یک نرم افزار کامپیوتری رو

برای شرکت مایکروسافت میفرسته بعد از 1 ماه  این شرکت که از طرح محمد خیلی شکفت زده میشه ازش

دعوت میکنه که برای مصاحبه و شرح طرحش به امریکا سفر کنه.پدر محمد از این فضا و این دعوت ها و این

ارتباطات زیاد راضی نبود.اما با اصرار محمد و حتی مسولین مدرسه این دعوت پذیرفته میشه و محمد باز به

سفر میره.این سفر رفتن همانا و  شروع دوره ی جدیدی از زندگی محمد هم همانا.

وقتی به اونجا سفر میکنه بعد از شرح دادن طرح با استقبال سنگین مسولین مواجه میشه و حتی ازش برای

موندن و ادامه تحصیل توی امریکا هم دعوت میشه اما اینبار زور پدر به محمد چیره میشه و محمد بعد از 2 ماه

برمیگرده وطن.توی امریکا محمد و حاجی (پدرش) خیلی سر اینکه محمد بمونه یا نه باهم بحث کردند و توی این

بحث ها برای اولین بار محمد به خودش اجازه میده که صداش رو برای پدرش بالا ببره و این مقدمه ایی میشه

برای کارهای کثیفی که توی این دوره از زندگیش انجام میده که الان که در حال شرحش هست از نوشتنش و

حتی بازگو کردنش هم شرم داره.

از این به بعد زندگی محمد تهرانی با لج و لج بازی پیش میره و محمد خیلی از کارهایی رو که در شان خودش و

خانوادش نبوده رو در خفا در اوایل انجام میداد.نمونش اینکه جاهایی میرفت که نباید بره و کارهایی انجام میداد

که نباید انجام بده.این کارهای اولیه شاید به چشم انسان زیاد بد جلوه نمیکرد اما همین ها بود که باعث انجام

کارهای خیلی بدتر شد.

به همین منوال روزگار میگذشت و محمد تهرانی هم هر روز کارهای بدتر رو بدتری انجام میداد ، دیگه به جایی

رسیده بود که محمد تو روی هرکس که بگی می ایستاد و حتی سر مادر عزیزتر از جانش هم داد میزد.

محمد محبوب بین خانواده و مدرسه تبدیل شده بود به یک پسر شرور و بی ادب و خلافکار که هیچکس حتی

باورش هم نمیشد این محمد تهرانی باشه.

از گفتن مقدمات میگذرم.محمد کنکور میده و توی کنکور یکی از رتبه های اول دانشگاه میشه و به دانشگاه

امیرکبیر میره.محیط و فضای دانشگاه هم کمک میکنه که محمد به کارهای بدش ادامه بده.

سال 1384 محمد داره به اوج گناه کارش ادامه میده.به طوری که شب ها خانه نمیاد و هرشب به مهمونی

هایی میره که توی خانواده اونها هیچ کس اسمش رو هم نمیاره با افرادی گذران عمر میکنه که توی جامعه

هیچ جایگاه اجتماعی ندارن.محمد داره تبدیل میشه به یکی از لیدرهای گروه های متالیکا که به شرحش

نمیپردازم.

چند نمونه از کارهایی رو که محمد و گردهش انجام میدادن رو براتون میگم.توی مهمانی ها دختر ها و پسرها

باهم بودن ، این باهم بودن ها فقط یک باهم بودن عادی نیست.توی این مهمانی ها کارهایی انجام میشد که

شرم دارم از گفتنش اما باید گفت تا همه بدونن که اوضاع از چه قرار هست.

یکی از معمول ترین کارهای درون این مهمانی ها ، مست بودن همگی هست.این اولین شرط ورود به

مهمانیست.دومینش این هست که باید از قرص های روان گردان استفاده کنید.این شرط ها برای مهمانی های

عمومی هست که البته خیلی کارهای دیگه هم انجام میشد که برای گفتنش فضای خوبی نمیبینم.

توی این مهمانی ها محمد یکی از رکن های اصلیست و یکی از پایه گذارانش.

در برخی از مهمانی ها همه زن و شوهر بودن و خیلی از کثیف  ترین آدم هایی که روی زمین زیست میکنن.

توی این مهمانی ها دختران نباید باکره باشند و باید در همان شب مهمانی پاکی و پاک دامنیشون رو از دست

بدن.به چه قیمتی؟ به قیمت اینکه بتونن وارد مهمانی بشن!!

در برخی دیگه ، زن ها و شوهر ها جاهای خود را با یکدیگه تعویض میکردند و محمد باز هم از بزرگای این

مهمانی ها بود برای خود ابهتی داشت.

روی دیگر قضیه رو هم بشنوید.اینجا دیگه محمد عضو خانواده تهرانی نیست و نزدیک چندین ماهی

هست که از طرف خانواده ترد شده.دیگه محمد چهره مادرش رو نمیبینه ، دیگه با پدرش هم صحبتی نمیکنه

درهاش همه روی هم انباشته شدند و دیگه درس هم نمیخونه ، دیگه سر مزار دایی محمدش نمیره و حتی

یادش رو هم فراموش کرده.از این رو محمد همیشه استرس داره و همیشه غم برزگی توی این شادی های پوچ

خاطرش رو می ازرده.

تنها کسانی که حتی توی این دوره از زندگی هم به یاد محمد بودند حسین تهرانی بود و عزیز.

دیگه به رسیدگی هایی که این دو نفر به محمد از نظر مالی و معنوی میکردند نمیپردازم و تموم شدن این دوره

رو میگم چون تا همین جا هم که گفتم از شرم شاید دیگه توی این بلاگ چیزی ننویسم.

این دوران همین طور رو به فرو رفتن محمد داخل این لجنزار کثیف داشت پیش میرفت که حضرت حق شکه ی

سنگینی رو بهش وارد میکنه و اون شکه چیزی جز گرفتن برادر عزیزتر از زندگیش نیست.

در شرح چگونگی از دست دادن برادر قبلا براتون گفتم ، فقط از اینجا بگم که محمد وقتی میبینه که برادرش با

اون وضعیت به دیدار خدا رفت ، دیگه مغزش کار نکرد و داشت کارش به جنون کشیده میشد.

تا اینکه حاج آقای تهرانی پدر محمد میبینه این پسرش هم داره از دستش میره که به سراغش میاد.

از اینجا به بعد وارد دوره دیگه ایی از زندگی میشم که اگر تصمیم به نوشتن در این مورد بگیرم براتون مینویسم.

نکته : فکر نکنید این کارهایی که من انجام دادم توی زندگیم باعث سربلندی منه و با افتخار ازشون یاد میکنم ،

نه این رو بگم که هرکس این اعمال رو با خودش و دیگران انجام بده از سگ پست تره.

نکته بعدی : دوست ندارم این کارهایی که توی گذشتم انجام دادم و براتون بازگو کردم روی روابط خوبی که با

دوستای خوبی که توی این بلاگ دارم تاثیر منفی بگذاره.

نیکته بعدیش : یه جمله از من داشته باشید توی زندگیتون ، هیچ وقت کاری نکنید که بعد از انجام اون مجبور

بشید بابت انجام اون کار از کسی عذرخواهی کنید.

درضمن خیلی عکس از اون دوره داشتم که همشون رو پاره یا پاک کردم.البته همون بهتر که ندارم چون

احتمالا وحشت زده میشید از دیدنم.


+نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت9:6توسط محمد تهرانی | |

4 شنبه شب من رفتم دم در خونه سید حامد اینا و برداشتمش و باهم رفتیم طرف کلک چال هوا اویل راه مثل

همیشه یکم گرم بود اما هرچی میرفتیم بالاتر هوا رو به خنکی میرفت.من اصولا شبها دوست ندارم چراغ روشن

کنم توی کوه برای دید بهتر برای همین سید حامد هی نق نق میکرد که بابا جون این چراغ رو روشن کن خوب

گفتم نمی خواد چشمت عادت میکنه که سر همین یکم خندیدیم.

دیگه داشتیم کم کم میرسیدیم دم در پناهگاه ، چون شب هم بود پناهگاه بسته بود.من چون با مسولش یه

آشنایی دارم در زدم اما دیدم باز نمیکنه ، باز محکم تر زدمی اما باز هم باز نکرد انگار خواب بود.مجبور شدم

شیشه کوچک زیر در رو بشکونم . تا شکستم دیدم یکی از توی سالن سریع داره میاد با یه چوب تا اومد به

طرفمون گفتم نزن حاجی منم گفت خوب چرا شیشه رو میشکنی؟ گفتم خوب در رو باز نکردی منم خسته ام

خوابمم میاد شیشه رو شیکوندم.گفت ایراد نداره فرمایید تو.خلاصه یکم شرمنده شدیم از این بابت.

گرفتیم خوابیدیم تا صبح برای نماز بلند شدیم.نماز خواندیم و باز خوابیدیم تا اومد خوابمون ببره دیدم یکی میگه

پاشو بابا ، پاشو بابا فکر کردم حامده ، گفتم حامد میزنم تو گوشتا بگیر بکپ دیگه بچه جان مگه خوابت نمیاد؟

دیدم نه طرف ول کن نیست چشمام رو باز کردم دیدم اوه اوه چه امام زاده ایی ، حسین پسر یکی از آخوندایی

که دوست جون جونیه حاجی هست داره کرم میریزه.گفتم حسین اینجا چیکار میکنی؟ گفت با حسن اومدیم

حسن هم برادرشه.پدر این دو تا نماینده ولی فقیه توی یکی از ارگان های دولتیه و خیلی هم انصافا آدم خوبیه.

گفتم بگیرید بخوابید.خلاصه خوابیدیم تا ساعت شد 9 کم کم بیدار شدیم جاتون خالی صبحانه هم خوردیم

و حسین گفت برنامتون چیه گفتم میخوایم بریم شیرپلا ، گفت میاین بریم برغان؟! گفتم برغان کجاست؟

گفت ما اونجا یه ویلا داریم میخوایم با حسن بریم اونجا یکم شاهتوت بخوریم و شب بمونیم جمعه ظهر هم

برگردیم.منم دیدم چون من تاحالا نرفتم برغان حیفه حالا که موقعیتش پیش اومده از دستش بدم.با حامد در

میون گذاشتم اونم نظرش مثبت بود.گفتم حسین بریم پایین پس زودتر که ظهره و خیلی هوا گرم میشه.

رفتیم پایین و راه افتادیم به سمت برغان ، وای که چه جاده زیبایی داشت واقعا درختاش توی این همه جا که

من رفتم تک بود و  چنین درختایی ندیده بودم.واقعا زیبا بود.حیف دوربین نبرده بودم که عکس بگیرم اما چند تا 

دونه با گوشی انداختم که نمیدونم جالب شده یا نه.

خلاصه اونجا موندیم تا ظهر امروز.ساعت 1 راه افتادیم و 3 هم رسیدیم خونه . خیلی خوش گذشت جای

همتون خالی بود.

سه تا عکس انداختم زیاد جالب نیست اما خالی از لطف هم نیست براتون آپلود کردم.

عکس های برغون



+نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت15:59توسط محمد تهرانی | |

الان در حالی دارم بلگ رو آپدیت میکنم که دارم حاضر میشم البته حاضر هستم اما دارم کوله میچینم که راهی

بشیم با سید حامد.سید حامد یکی از رفقایی هست که چند سال پیش توی اعتکاف باهاش آشنا شدم.اون هم

بیشتر وقتا کوه میره برای همین خیلی باهم جور شدیم هرزگاهی که میرم کوه با سید حامد میرم البته بیشتر

هفته ها خودم تنها میرم.اما سید حامد هم پسر گلی هست.

احتمالا الان بریم کلکچال اونجا شب توی پناهگاه استراحت میکنیم.صبح امید به خدا راهی میشیم برای شیرپلا

برگشتنه هم میریم از توچال بر میگردیم احتمالا فردا هم توی کوه باشیم و پس فردا صبح یا نزدیک های ظهر

برسیم خونه بازم همه چیز بستگی به شرایط داره.

تنها جایی که بمن آرامش میده کوه هست.یعنی اگر پنج شنبه شب یا جمعه شبی نرم کوه توی طول اون

هفته کسل هستم اما اگر برم هفته شاداب و سرحالی رو پیش رو دارم این رو چندین بار به عین دیدم.

پیشنهاد میکنم امتحان کنید واقعا پشیمون نمیشید.مخصوصا کوهنوردی شب که عالیه واقعا عالیه.

اگر آسمون مهتاب باشه که خوش بحاله آدم میشه اگر نه باید با چراغ اوایلش رو بری بعدا چشمات عادت

میکنه به نور شب.

پس امید به خدا جمعه نزدیک های ظهر میام دوباره اگر عمری باقی بمونه و زنده باشیم

یا علی

+نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت0:21توسط محمد تهرانی | |

بعد از اینکه محمد با اون اوصافی که براتون گفتم به دنیا اومد اونم بیست روز زودتر از زمان مقرر.دکترها  به این

نتیجه رسیدن که باید نوزاد چند روز توی بیمارستان زیر دستگاه تحت مراقبت باشه.بعد از چند روز محمد رو میارن

خونه اما چون ایران نبودن زیاد کسی نیست که به استقبال مادر و محمد بیاد.

از طرف دیگر عزیز به پدر محمد خبر داده که برادر خانومت شهید شده و پدر نگران از اینه که چجوری این حادثه

رو به همسرش خبر بده.مادر محمد وقتی میبینه که شوهرش نگران به نظر میاد ازش سوال میکنه که چیزی

شده که اینطور مضطرب به نظر میای؟! و چون مادر محمد نگران برادرش بوده سریع نگرانیش بیشتر میشه...

برای محمد حسین اطفاقی افتاده؟! داداشم چیزیش شده؟! ....

بعد از یک ماه مادر میتونه با زور به تهران برگرده و فقط مزار برادرش رو ببینه

کودکی من هم مثل بقیه یک دوران خیلی خوب و شاد ، همراه با برادرم میگذشت.تا اینکه بعد از 5 سال باید

برمیگشتیم ایران توی وطن خودمون.من با اینکه یک بار ایران رفته بودم اما اصلا چیزی توی خاطرم نبود و کاملا

یادمه که برام خیلی جالب بود جایی رو که اینهمه ازش توی خانوادم تعریف میشد و از اقواممون که توش هستن

توی خانوتدم ازشون صحبت میشد ببینم و لمسش کنم.

فکر کنم سال 69 یا 70 بود که برگشتیم تهران و زندگی توی خونه خودمون یعنی خونه اصلی که پدر و مادرم

اونجا زندگیشون رو آغاز کرده بودن شروع کردم.

برای اولین بار بود که عزیز رو از نزدیک میدیدم وای که چقدر مهربون بود من رو توی آغوشش چندین دقیقه نگه

میداشت انگار من با بقیه فرق داشتم.بوی بدنش رو خیلی دوست داشتم اصلا این عزیز از همون اول که ایران

اومدم برام خیلی محترم بود و دوست داشتنی.اینقدر دوستش داشتم که حتی چند روز پشت هم میموندم

پیشش.همیشه عکس دایی محمد که چند جای خونشون بود رو بهم نشون میداد و میگفت تورو خدا به جای

دایی محمدت بهم داده .

توی همون موقع ها قشنگ یادمه که دایی محمد هر چند ماه یکبار به خوابم میومد اما هرچی فکر می کنم یادم

نمیاد که چی بود اون خواب ها.اما یادمه که بعد از هر خواب آرامش پیدا میکردم.درسته شاید الان بگید یک بچه

5 ساله از آرامش چی میفهمه؟ درسته اما من واقعا میفهمیدم که اسم این بشر آرومم میکرد.

بگزریم ، کم کم داشت محمد هفت ساله میشد و آماده برای رفتن مدرسه.چند تا آزمون داده بودم که خودمم

نمیدونستم برای چی هست.گویا برای هوش بود چون از دبستان توی مدرسه تیزهوشان بودم.

دوران دبستانم خیلی آروم بودم با طوری که تا کسی ازم سوالی نمیکرد یا حرفی باهام نمیزد من اصلا صحبتی

نمیکردم.هم آروم بودم هم حرف گوش کن.خیلی هم به درسم علاقه مند بودم.خیلی دوست داشتم مدرسه

بمونم اصلا.تا سال سوم راهنمایی هم معدلم همش بیست بود و بیست.

دیگه نمیدونم چی باید براتون بگم چون از این دوره از زندگیم دیگه بیشتر از این توی ذهنم نیست امیدوارم براتون

جذاب باشه.





+نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت14:4توسط محمد تهرانی | |

اشاره

چهارم شعبان، یادآورِ خاطره‏ای شاد و به یادماندنی از تولد نوزادی با چهره‏ای زیبا و شأنی والاست؛ روزی که خانه کوچک علی علیه‏السلام بار دیگر ستاره باران شد و تحفه‏ای دیگر از سوی پروردگار بزرگ به ایشان ارزانی گشت. روز درخششِ ماهِ بنی‏هاشم، پسر امّ‏البنین علیهاالسلام بانوی فداکار علی علیه‏السلام روزِ شادمانی شهر مدینه و فرزندانِ علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام .

عباس می‏آید...

عباس آمد تا حسین علیه‏السلام تنها نباشد. آمد تا درس جوان‏مردی به جهانیان بیاموزد. آمد تا برادری را معنا کند، وفا را شرح دهد، ایثار را الگو باشد، شجاعت را تفسیر کند و دلاوری را مصداقی والا گردد. عباس آمد تا یاد و خاطره پدر را برای همیشه در اذهان مردم زنده نگه دارد؛ دلاوری علی و حمایت او را ازدین، سال‏ها بعد از پدر احیا کند. عباس آمد تا یار و همراهِ حسین علیه‏السلام گردد و در کنار او بماند. عباس یعنی عشق، فداکاری، برادری و برادر یعنی عبّاس.

روز شور و صفا

جمعه، چهارمین روز شعبان سال 26 ق است که هلهله شیفته گان امیرمؤمنان علی علیه‏السلام کوچه‏های بنی‏هاشم را لبریز از شور و صفا کرد. خانه محقّر مولا و همسرش فاطمه کَلابیه، آغوش خود را به روی دیدارکنندگان سیمای طفل نورسیده باز کرد و یکایک آنان را در خود جای داد. امام فرزند دل بند خود را به سینه چسبانید و او را بوسه محبت زد. ابتدا در گوش راستش اذان و سپس در دیگر گوش کودک اقامه گفت و با این کار، در نخستین لحظه‏های حیات او، بذرهای پاک بندگی افشانده شد و در گلستان وجود او، شاخسار ایمان و عشق به «توحید» و «نبوت» نمایان گردید تا در همیشه تاریخ، همگان از سایه سار «ولایت» وی بهترین بهره‏ها را از آن خویش سازند.

نام‏گذاری

نوزادی زیبا؛ فضای خانه علی علیه‏السلام را عطرآگین ساخته و همه از زیبایی و روشنایی چهره او سخن می‏گویند. پدر، نگاهی مهربان و عمیق به چهره نوزاد دارد. فاطمه کَلابیه منتظر است تا سرور و مولایش علی علیه‏السلام ، نام کودک را برگزیند. سرانجام علی علیه‏السلام لب به سخن می‏گشاید و نام فرزند عزیزش را این گونه می‏گوید: «عباس». «عباس»، یعنی شیر بیشه شجاعت و قهرمان میدان نبرد؛ دلاوری دریادل از شجاعان اسلام، قهرمانی عبوس و خشمگین در برابر باطل و شادان و متبسّم در مقابل نیکی‏ها و خوبی‏ها».

هفتمین روز میلاد

هفتمین روز میلاد عباس کوچک فرارسیده بود که علی علیه‏السلام فرزند خود را طلبید، لبان خویش را به یاد خدا مترنّم ساخت و طبق سنت اسلام، موهای زیبای آن ماه رو را تراشید و هم وزن آن طلا یا نقره به مستمندان صدقه داد. سپس گوسفندی ذبح کرد تا به برکت آن صدقات و این قربانی، پیکر پاک عباس پابرجا و سالم مانده و روزهای زندگانی‏اش، سرشار از برکتی جاودان باشد.

انتخابی مناسب

سپیدی سیرت و زیبایی صورت کودک زیبای علی علیه‏السلام ، بسیاری را برآن داشت که بر بینش علی علیه‏السلام آفرین گفته و به انتخاب عقیل تبریک گویند. آن‏ها از روزی یاد می‏کردند که امام علیه‏السلام از برادرخود عقیل طلبید تا از بلندای «علم نسب‏شناسی» نگاهی به قبایل مختلف بیفکند و انگشت اشاره بر بانویی نهد که یارای مادری دلاورانی شجاع و قهرمانانی سرآمد باشد؛ فرزندانی قوی‏دل و پیل‏افکن که در عرصه‏های نبرد، استوار بوده و در فردای حوادثْ رزم‏آورانی نامور گردند.

بدین گونه، عقیل پس از مدّتی ژرف‏نگری؛ «فاطمه کَلابیه» یا «امّ‏البنین» را برگزید. هم او که از بانوان فرزانه و ارج‏مندی بود که معرفتی بس والا نسبت به اهل بیت علیهم‏السلام داشت وسراپرده وجودش، پرنور از روشنی عشق و محبت به فاطمه زهرا علیهاالسلام و فرزندان او بود. او خود را خدمت گزاری برای پرستاری حسن و حسین علیه‏السلام می‏دانست و عطوفتی بسیار نسبت به زینب و اُمُ‏کلثوم داشت.

مثلث شخصیت حضرت عباس علیه‏السلام

به گفته بسیاری از دانشمندان علم روان‏شناسی، سه موضوع وراثت، تربیت و محیط در پیدایش شخصیّت انسان نقش به سزایی دارد این سه عامل درباره شخصیّت حضرت عباس در بالاترین و بهترین حدّ خود وجود داشت؛ زیرا ایشان عالی‏ترین ارزش‏ها را از پدر ارج‏مند و مادر پرفضیلتش به ارث برد و در محضر این دو بزرگ وار تربیت یافت و در خانه علی علیه‏السلام درکنار فرزندان حضرت زهرا علیهاالسلام ، از عالی‏ترین برنامه‏های تربیتی برخوردار بود. در مورد عامل محیط نیز، عباس در محیطی رشد یافت که فرزندان حضرت زهرا علیهاالسلام به وجود آورنده آن بودند؛ محیطی که سراسر نور و صفا و اسلام ناب بود و در آن محیط، جز اخلاق نیک اسلامی و شیوه‏های ارج‏مند و ارزش‏های والای انسانی، چیز دیگری مطرح نبود.

پدر فضیلت‏ه

درباره علت نامیدن عباس علیه‏السلام به ابوالفضل، دو قول آمده است: عده‏ای گفته‏اند ایشان را بدان سبب که پسری به نام فضل داشته، ابوالفضل نامیده‏اند؛ ولی نظر صحیح‏تر آن است که چون سراسر زندگی درخشان آن حضرت، پر از فضل و فضیلت بود، او را بدین نام خواندند؛ زیرا ابوالفضل یعنی پدر فضیلت‏ها و ارزش‏ها.

ماه بنی هاشم

در میان عرب رسم بود که اگر کودکی زیبایی فوق‏العاده‏ای داشت و دارای قامتی بلند و چهره‏ای زیبا بود، او را با عنوان «قمر» یا همان «ماه» می‏خواندند، مثلاً عبدمناف جدّسوم پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را که چهره‏ای زیبا و نورانی داشت، قَمَر بَطْحاء (ماه سرزمین مکه) و عبداللّه‏ پدر ارجمند پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را که سیمای نورانی و چشم گیر داشت، قَمَر حَرَم (ماه حَرَم) می‏خواندند. به حضرت عباس علیه‏السلام نیز که از زیبایی ویژه‏ای برخوردار بود و قامتی رشید هم‏چون سرو داشت، قَمَر بنی‏هاشم (ماه دودمان هاشم) می‏گفتند. نکته قابل توجه آن است که همه بنی‏هاشم مردمانی زیبا رو و خوش سیما بودند، ولی عباس چنان سیمای زیبایی داشت که چنین لقب و عنوانی را یافت.

آمد آن ماه که خوانند مَهِ انجمنش جلوه گر نور خدا از رُخ پرتوفکنش
آیت صولت و مردانگی و شرم و وقار روشن از جلوه تابنده ز وَجْهِ حَسَنش

همراه حسن علیه‏السلام ؛ همراز حسین علیه‏السلام

با غروب غم‏انگیز حیات امیرالمؤمنین علیه‏السلام ، صبح صادق امامت امام حسن علیه‏السلام و سپس دوران امامت امام حسین علیه‏السلام آغاز شد. این فصل از زندگانی عباس علیه‏السلام که بیست سال به طول انجامید، دفتری از فضایل و صفات آسمانی وی بود. در این دوران، همگان او را فردی فروتن، یاری مهربان و سربازی دل سوز می‏دیدند.

پس از شهادت امام حسن مجتبی علیه‏السلام ، عباس علیه‏السلام مشاوری امین و معاونی قابل اعتماد شناخته می‏شد و همیشه با امام حسین علیه‏السلام هم راز بود. این صفات چشم‏گیر با مرگ معاویه و روی کارآمدن یزید، جلوه‏ای دیگر یافت که سرانجام به کربلا و آن همه رشادت‏های اشک برانگیز عباس، این دلاور مرد بزرگ عرصه جهاد و شهادت انجامید.

علم و دانش ماه هاشمی

حضرت ابوالفضل علیه‏السلام که برخوردار از استعدادی شگرف و قابلیتی عظیم برای گرفتن معارف الهی بود، نزد استادی درس آموخت که منبع علم الهی، وارث علوم حضرت ختمی مرتبت صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و نیز یگانه روزگار در نشر معارف ربانی و تعلیم اخلاق نیکو و احکام اسلام بود. بعد از امیرمؤمنان علیه‏السلام نیز به امام حسن و امام حسین علیه‏السلام که بنگریم، آنان را منبع علوم الهی و معلّمان الهی جامعه اسلامی در نشر معارف دین می‏یابیم، عبّاس بعد از پدر، لحظه‏ای از این دو برادر جدا نبود. ابوالفضل علیه‏السلام زورق‏نشین دریای علم این دو امام هُمام بوده و از بی‏کرانه معارف الهی آنانْ بسا دُرّهای شاه‏وار که برچیده بود.

دلاور نوجوان

در یکی از روزهای جنگ صفیّن، نوجوانی که به صورتش نقاب زده و هیبت و شجاعت از آن آشکار بود، وارد میدان مبارزه گشت و همآورد طلبید. کسی حاضر به مبارزه با او نشد تا این‏که یکی از شامیان که دلاوری‏های بسیار از خود نشان داده بود، به میدان آمد. وی نخست پسران خود را برای مبارزه فرستاد و هر هفت نفر آنان به دست نوجوان نقابدار شکست را پذیرا شدند و سپس خود او به مصاف رفته و سرنوشتی مشابه پسران یافت. سپاه حضرت علی علیه‏السلام نیز از این نوجوان رشید که احتمال بسیار می‏دادند به دلیل دلاوری شایانش از بنی‏هاشم باشد، در شگفت شدند، ولی به لحاظ نقابِ چهره موفق به شناخت او نشدند. وقتی کار نوجوان دلاور به پایان رسید و به محل استقرار خود برگشت، پدرش امیرمؤمنان علیه‏السلام او را فراخواند و نقاب از سیمایش برگرفت و همگان دیدند که آن نوجوانِ دلاور، کسی غیر از قمر بنی هاشم نیست.

القاب زیب

لقب، عنوانی است که در اثر ظهور ویژگی‏هایی از انسان‏ها به ایشان نسبت داده می‏شود تا نشان‏دهنده ویژگی‏هایشان باشد. با توجه به ابعاد مختلف زندگی حضرت عباس علیه‏السلام ، به‏تدریج لقب‏های متعددی برای ایشان گذاشته شد و مردم با ذکر آن القاب، عظمت اخلاقی آن حضرت را بازگو می‏کردند؛ القابی مانند مُؤثِر (ایثارگر)، فادِی (فداکار)، سقّا(ساقی تشنگان)، الشّهید، پرچم دار، السّاعی (تلاش گر)، الصّدیق (راستین)، سپهسالار، ظَهْرُ الوِلایَه (پشتیبان ولایت و امامت)، باب الحوائج (دروازه حاجات)، عبدصالح (بنده نیک)، حامِی (حمایت‏گر)، ضَیْغَم و ضَرغام (شیر ژیان و چابک) و نیز لقب‏هایی دیگر که عدد آن‏ها به 21 لقب می‏رسد.

ازدواج و فرزندان

تاریخ ازدواج حضرت عباس علیه‏السلام روشن نیست، ولی با توجه به این‏که آن حضرت هنگام شهادت پدر، حدود چهارده سال داشته‏اند، می‏توان حدس زد که ازدواج ایشان در عصر امامت امام حسن مجتبی علیه‏السلام بوده است. ایشان با «لُبابه» دختر عبیداللّه‏ بن عباس که پسرعموی پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بود، ازدواج کرد. لُبابه از بانوان ارج‏مند بود و از حضرت عباس علیه‏السلام دارای دو فرزندبه نام‏های فضل اللّه‏ و عبیداللّه‏ شد. عبیداللّه‏ از عالمان بزرگ به شمار می‏رفت و در جمال و کمال، گوی سبقت از امثال خود ربوده بود. او در سال 155 ق درگذشت. عالمان علم نسب‏شناسی اتفاق‏نظر دارند که نسل حضرت ابوالفضل علیه‏السلام منحصر در عبیداللّه‏ است. فرزند دیگر ایشان نیز به نام فضل‏اللّه‏، سخن‏وری فصیح، دین‏دار و باتقوا، و نیز دلاوری قهرمان و مورد بزرگ داشت بزرگان جامعه اسلامی آن زمان بود.

یادگاری از عباس علیه‏السلام در ایران

حضرت عباس علیه‏السلام از لُبابه و دیگر همسرانش، پنج فرزند به نام‏های عبیداللّه‏، فضل‏اللّه‏، حَسَن، قاسم و یک دختر داشت و نسل ایشان از جانب عبیداللّه‏ ادامه یافت. در این نسل، رادمردان بزرگ و عالمان و فقیهان برجسته‏ای به وجود آمدند که یکی از آن‏ها به نام علی‏بن‏ابراهیم که نوه آن حضرت است و در قم مدفون می‏باشد. گنبد و بارگاه این عزیز، با عنوان شاه‏زاده سیدعلی یا شاه سیدعلی معروف و هر روزه، پذیرای مشتاقان و ارادت مندان خاندان پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است.

ماه هاشمی از نگاه معصومان

از راه‏های شناخت منزلت والای حضرت ابوالفضل علیه‏السلام و صفات گران‏قدر ایشان، احادیث و سخنان پیشوایان دین و ائمّه‏اطهار علیهم‏السلام است. امام صادق علیه‏السلام در بیان شخصیت والای عموی بزرگ‏وار خویش، حضرت عباس علیه‏السلام می‏فرماید: «عموی ما عباس‏بن‏علی علیه‏السلام ، بصیرتی نافذ و بینشی عظیم و ایمانی شدید داشت. در محضر امام‏حسین علیه‏السلام به جهاد برخاست و در راه حضرتش جانبازی و ایثاری تمام نمود و به شهادت رسید».

حضرت عباس علیه‏السلام در بیان امام سجاد علیه‏السلام

امام زین‏العابدین علیه‏السلام ، درباره مقام والای حضرت عباس علیه‏السلام در بیانی رسا می‏فرمایند: «در روز قیامت، حضرت عباس علیه‏السلام چنان مقامی در راه خدا خواهد داشت که تمامی شهیدان به آن غبطه می‏خورند». این تعبیر، به خوبی حکایت از والا مقامی سردار بی‏همتای کربلا دارد؛ چرا که هر شهید را مقامی بلند و رفیع است و کسب افتخاری دو چندان در مقابل چنین رقیبان بلندمرتبه‏ای، به معنای برخورداری از افتخاری سترگ و شأنی بسیار بالا به شمار می‏رود.

عباس علیه‏السلام در کلام سیره‏نویسان

سیره‏نویسان، مقام و منزلت پسر ام البنین علیهاالسلام را چنین نوشته‏اند: «عباس چون کوهی بلند و قلبش همانند کوه مستحکم بود، چرا که او یکّه سواری بلند همّت و قهرمانی سلحشور بود و در میدان پیکار و جنگ با دشمنان، با جرأت بی‏بدیلی، سنگین‏ترین ضربه‏ها را بر آن‏ها وارد می‏ساخت و با بی‏باکی شگفت‏آوری، آن‏ها را سرکوب می‏کرد».

گوشه‏ای از زیارت‏نامه حضرت عباس علیه‏السلام

امام صادق علیه‏السلام در زیارت نامه‏ای خطاب به حضرت ابوالفضل علیه‏السلام ، فضایل آن حضرت را برمی‏شمرد که قسمتی از آن چنین است: «سلام خدا، فرشتگان مقرّب، پیامبران، بندگان شایسته، شهیدان، راستگویان و درودهای پاکیزه و پاک در هر بامداد و پسینْ بر تو ای فرزند امیرمؤمنان. گواهی می‏دهم براین که تو تسلیم بودی و تصدیق نمودی و نسبت به یادگار پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و نوه برگزیده او وفاداری خود را ثابت کردی. تو همان راهی را رفتی که جنگجویان بدر و پیکارکنندگان در راه خدا و خیرخواهان او در پیکار دشمنانش و کوشایان در یاری دوستانش رفتند. تو هیچ گاه سستی نورزیدی و سرنتافتی و به راهی که رفتی، آگاهی و بینایی کامل داشتی. سلام بر تو و رحمت خدا و برکات و آمرزش و خشنودی‏اش بر روح و جسم پاکت باد».

ماه درخشان

ای حرمت قبله حاجات ما یاد تو تسبیح و مناجات ما
تاج شهیدانِ همه عالمی دست علی ماه بنی‏هاشمی
ماه کجا، روی دل‏آرای تو سرو کجا، قامت رعنای تو
ماه و درخشنده‏تر از آفتاب مشرق تو جان و تن بوتراب
هم قدم قافله سالار عشق ساقی عشّاق و علمدار عشق
مکتب تو مکتب عشق و وفاست درس الفبای تو صدق و صفاست

سید محمد علی ریاضی

ادب تولد

یکی از شاعران نکته‏سنج، با نگاهی به سال روز تولد حضرت عباس علیه‏السلام که در چهارم شعبان و مقایسه آن با تولد امام حسین علیه‏السلام که در روزسوم شعبان است، آن را نشانی از ادب عباس علیه‏السلام دانسته و چنین سروده است:

مطلع شعبانِ همایون اثر بر ادب توست گواهی دگر
سوم این ماه که نور امید شعشعه صبح حسینی دمید
چارُم این مَه که پر از عطر و بوست نوبت میلاد علمدار اوست
ای به فدای تو و جان و تنت این ادبِ آمدن و رفتنت
روز شهادت قدمی پیش‏تر وقت ولادت قدمی پُشت سر

سید محمد علی ریاضی

سلام بر فرمانده

سلام بر عباس پسرعلی علیه‏السلام ، دلاورمردِ بی‏همتا. سلام بر آن که همگان را درس وفا و ایثار آموخت. سلام بر حامی ولایت ومدافع امامت. سلام بر ماه مدینه و صفحه درخشانِ کتاب تاریخ. سلام بر فرمانده سپاه حسین علیه‏السلام . سلام بر آن که امام زمانش ندای«فدایت گردم» را ارزانی او داشت. سلام بر او که امانْ از امان‏نامه دشمن برید و هیچ‏گاه حسین را تنها نگذاشت، مگر آن هنگام که به مولایِ حسین علیه‏السلام پیوست.

عباس علیه‏السلام اسوه وفا

«عباس اسوه فرماندهان و الگوی پرچمداران است، در وفا و اخلاص، در ایمان و جهاد، در استقامت و پایمردی، در فتوّت و جوانمردی، در اطاعت از امام خویش، و در هر خصلت نیک و صفت ارزشمندی که کرامت یک انسان به آن بسته است.

آموزگار عشق و وفاست، و الهام‏بخش صبوری و ایثارگری و بزرگواری. نمونه بارز روح بلند و خدایی، یک جان برکف عاشورایی است، که نگاه علی بر نگاهش گِره خورده و روح علوی و شور حسینی در جان و سر و سینه اوست».

منبع : hawzah.net

+نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت9:54توسط محمد تهرانی | |